تبليغاتX
دیازپام10
نیستی وتمام نامه ها دست نخورده مانده اند

نشانی های مارا با خود به کدام بی نشانگی بردی؟

یقین دارم بعد از تو هیچ نامه ای خوانده نخواهد شد

وما

و ریرا

به سوگ تو خواهیم نشست

غبته به حالت می خوریم

ملالی نیست

روزی هم بر ما غبته خواهند خورد

من زنم

 زنی که زن بودنش شرم شد

واین شرم آنان بود که مرا عریان کرد

مرا بیوه کرد

وهرزگاهی آبستن!

دلم خدا میخواهد

خدا خدا خدا...

خدا هم محو میشود برای من

تلخ میشود

و تنها چیزهای من رنگهایی هستند که هرزگاهی روی بوم هایی چرکین خالی میشوند

من حتی طرحهایم را هم در بازی قماری باختم

وشاید هم از بی حجابی طرحهایم مصادره شده اند

من عریانم و هر چیزی را عریان میبینم

واین جرم بزرگیست

کاش

این همه کاشی آبی مرا فریاد نمیزدند

کاش زندگی اصلا مرا فریاد نمی زد

و من همچنان دلم خدا میخواهد

و...

عزیزی که باخته شد  در همان بازیه قمار 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط انیس  | 

انگار که شب ساعت 1.30 دیوانه گشته ام

شبیه یک مالیخولیایی

همه چیز بی سرو صدا مرده اند

اما من دل آشوبم

من از تمامی رویا هایم سوررئال شدم

من تمام خودم هایم را تف کردم

من مردم

و تو را زندگی کردم..

حالم بده!

وحوصله ام از تمامی کسی که هی....سر میرود

طرح های من ابستن دردی شد که عاشقانه کسی را در همین حوالی ها گریه کرد

حال من خوش نیست

و روزگارم کمی بد.....

حیران!من حالم از هر چی روزای تکراریه خسته شده

من سرم از همه ی این صبرای بی خودی گیج میره

یه روزی ...

خودت میدونی حیران یه روزی

این عاشقانگی هامو تو گوشش داد میزنم

باور کن!

از اینکه هر بار یه نقاب داشته باشم پیشش خسته شدم

عشق جسارت میخواد

برام مهم نیس چی میشه

یهو یاد شاملو افتادم

"من درد مشترکم مرا فریاد کن"

مهم نیست چی میشه

میخوام فقط درونم راضی باشه

من نه جواب میخوام نه هیچیه دیگه

من این دل دلک های 18 ساله ام راعاشقم

دیگر هیس نخواهم شد!

من از نطفگی با گل های نرگس واقاقی ها پیوند داشتم

حیران!

ما زنان این شهر زیر پوسیدگی های این مثلا زندگی له شدیم

و کسی نفهمید

من نه نیوتون را دوست دارم نه هیچ چیز دیگر را

یادت هست که کودکانه با جوراب های صورتیم به هوا میپریدم

و هیچ نمی دانستم

حیران

ما بزرگ شدیم و خدا گریه کرد

من عاشق شدم و کسی نفهمید

به تو گفته ام که عشقم را داد خواهم زد

همین.....

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط انیس  | 

فقط عشقه دیگه بی شرفCCP0018014
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط انیس  | 

DVP4964107امتحان  دادن منBLP0024101امتحان دادن کلاغMWP0020960و...

بالاخره بعد امتحان

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط انیس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط انیس  | 

گوشهایم را کر میکنم

چشمانم را کور و زبانم را لال

شاید که راضی شوید

نه مرگ مرا می طلبد نه زندگی

خدا هم اون بالا مسابقه ی  خوروس زنی تماشا می کند

حال من سخت مزه ی گوه می دهد

دلم هم سال هاست که به تاریکی عادت کرده است

من هرگز از دست خودم هم خلاص نخواهم شد

ای زنان فاحشه ی شهر ما

بمیرید برای شادی ها

حاضر باشید برای شادی هایشان

خسته ام

ای مردم احمق

ای من احمق تر

حالم از نگاهها از چشمهایی که مرا دیوانه می نگارند به هم می خورد

آخر من دیوانه دیوانگی را از شماها وام گرفته ام

چرا آن را اینقدر بیگانه می شمارید

ای دیوانگان شهر من

کو آن پیر سرزمینم؟

کو؟!

سیاهی شب را می ستایم همچنین تاریکی را

چرا که بی ریا ترین چیزی هستند که تا حال شناخته ام

ای احمقان محکوم به دیوانگی

گریه خواهم شد

و عزاداری خواهم کرد برای خود بی خودم

روزی عزادار روزهای رفته ام خواهم شد

اما چه فایده

خسته بودم که هیچ تنها هم شدم

خدایم کو؟

چه کسی از من گرفتش؟

هرگز نمی بخشمتان

در سکوت موسیقی تا صبح اشک خواهم ریخت

البته اگر...

و نقاشی های قلم خورده ام را هرگز دور نخواهم ریخت

به یاد ۱۸ سالگی ام

پایانم دهید

من خدا را هم خسته کرده ام

پایانم دهید

فقط غسل تعمید یادتان نرود

پارچه ی کفنم آبی باشد لطفا

سر قبرم موسیقی پخش کنید

نمی خواهم گوش حاضران اذیت شود

البته اگر حاضری باشد

روی قبرم گلهای وحشی زرد و آبی بگذارید

واندکی آب...

و تا می توانید به بهانه ی من گریه کنید

روی قبرم هرگز پارچه ی سیاه نکشید

من نیازی به سیاهی ندارم

من خود سیاهیم

تنها خواهشم

مادرم را به رقص شاپرکان دعوت کنید

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط انیس  | 

فردا برای تولد ۴۲ سالگی مادرم

میان گیسوان زود سپید شده اش

هزاران هزار شمع آبی

به یاد جوانی قلم خورده اش

روشن خواهم کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط انیس  | 

 

انگار بوی نی شکسته می اید

اینجا تنفس آسمان

جور دیگری گرم است

                                                            

                                                                (علی صالحی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط انیس  |